تبليغاتX
example:
عاشقانه

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:16 توسط میـــنـــــو |

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:3 توسط میـــنـــــو |

 

عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت

عشق یعنی زندگی تا زیر صفر

عشق یعنی پر کشیدن تا عروج

عشق یعنی طی راه بی فروغ

عشق یعنی ناله گیتار من

عشق یعنی درد بی درمان من

عشق سودای دل بیمار ماست

عشق مرگ لحظه دیدار ماست

عشق فریاد انا الحق گفتن است

عشق در آغوش یاران خفتن است

عاشقی که باید آن را درک کرد

این زبان از گویش عشق عاجز است

آرزوهات رو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه،خدا یادش نمی ره

 ولی تو یادت می ره که چیزی که امروز داری،آرزوی دیروزت بود!!!

 

یادمان باشد  که اگر شاخه گلی چیدیم 

 وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

   گر شکستیم ز غفلت من ومایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 یادمان که اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر پایی نکنیم

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:28 توسط میـــنـــــو |

هميشه خسته از روزاي برف                 عشق پريشون شده ي دو حرفي
 
گفته بودم اگه دلت گرفته ست               كنج دلم جا واسه ي دلت هست
 
شايد دلت خواستو پاهات نيومد              يا شايدم دلت باهات نيومد
 
هر چي كه هست بذار كه گفته باشم هرجا كه هست دلت منم باهاشم
 
عشق گذشته از پل                                دشت پر از گلايل
 
گمشده ي دو حرفي                               خسته ي روز برفي
 
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته ست     بيا كه كنج قلبم جا واسه ي دلت هست
 
حالا كه تقويم من زمستوناش زياده           تو كوچه هاي سردش هميشه برفو باده
 
بايد بياي ببينم بهار خنده هاتو                  بيا بذار تمومشه روزهاي برفي با تو
 
رنگ غمو به شعر شادم زده                     دشت پر از گلايل غم زده
 
دلم مي خواد خودت بياي ببينی               نبض منو قلب تو با هم زده
 
عشق گذشته از پل                               دشت پر از گلايل
 
گمشده ي دو حرفي خسته ي روز برفي

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:9 توسط میـــنـــــو |

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:37 توسط میـــنـــــو |

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:22 توسط میـــنـــــو |


دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است


دسته اول ؛ آناني که وقتي هستند هستند، وقتي که نيستند هم نيستند


عمده آدم‌ها حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني

 

 آن‌هاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند


دسته دوم ؛ آناني که وقتي هستند نيستند، وقتي که نيستند هم نيستند


مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويت شان را به

 

ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار. هرگز به

 

چشم نمي‌آيند. مرده و زنده‌شان يکي است دسته سوم ؛ آناني که وقتي

 

 هستند هستند، وقتي که نيستند هم هستندآدم‌هاي معتبر و با شخصيت.

 

 کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان

 

را مي‌گذارند. کساني که همواره به خاطر ما مي‌مانند. دوستشان داريم و

 

 برايشان ارزش و احترام قائليم دسته چهارم ؛ آناني که وقتي هستند نيستند،

 

وقتي که نيستند هستندشگفت‌انگيزترين آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند

 

 و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم، اما وقتي که از پيش

 

 ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم. باز مي‌شناسيم. مي‌فهميم

 

که آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها

 

هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم قفل

 

 بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت مي‌کنيم و غرقه در

 

 حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني که مي‌روند يادمان مي‌آيد که

 

 چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگي هر کدام از ما به

 

تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:24 توسط میـــنـــــو |

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:21 توسط میـــنـــــو |

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:19 توسط میـــنـــــو |

                                  

                                                   

تو غربتی که سرده تمام روزو شب هاش

 

غریبه ، از من وما عشق من عاشقم بـاش

 

عشق من عاشقم باش ،که تن به شب نبازم

 

بـا غربــت من بسـاز تـا بـا خــودم بسـازم

 

تو خـواب عاشــقا رو تعــبیر تـازه کـردی

 

کهــنه حدیــث عشــقوتفســیر تازه کــردی

 

گفتــی که از تو گفــتن یعنی نفـس کشـیدن

 

از خــود گذشــتن من یعــنی به تو رسـیدن

 

قـلبـــمو عادت بــده بــه عاشـــقا نه مــردن

 

از عشق زنده بودن،از عشق جون سپردن

 

عشق من عاشقم باش، اگرچه مهلتی نیست

 

برای با تو بودن ، اگر چه فرصتی نیـست

 

عشــق من عاشــقم باش ، نزار بیفتم از پا

 

بــمون با من که بی تــو نمی رسم به فـردا

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:39 توسط میـــنـــــو |

شب شده ساکته دوباره خونه

 

می گرده دل دنبال یک بهونه                                                 


 
می گرده باز گنجه ی خاطراتو

 
 
پی یه حرف ناب و عاشقونه

 
عکس تو رو باز می ذاره روبروش


 
که تا ته شب واسه تو بخونه

 
 
دلم تو التهابه که چه جوری


 
قدر چشای نازتو بدونه

 
تو عصری که قحطی عطر یاسه


 
اما به جاش دوست دارم گرونه


 
کافیه اسمتو یه جا ببینم


 
تا حس شعرم بزنه جونونه

من نمی تونم بگم اندازه شو

 
اینو فقط شاید خدا بدونه


 
محاله که عشق ما رو ندونن

 
 
برو سوال کن از گلای پونه

 
اگه بخوان خیلی کم از تو بگن


 
می گن همون که خیلی مهربونه ؟


 
بی خبری تو ولی از حال من


 
میندازم اینو گردن زمونه

 
چقدر حسودیم می شه وقتی همه


 
بهم می گن دل تو پیش اونه ؟


 
من خودم باز می زنم به اون راه


 
می گم بیارید واسه من نشونه

 
اما تا کی فریب بدم دلم رو


 
اون داره کلی آدرس و نشونه

 
 
مهم ولی تویی که اسم نازت


 
با من یه جایی پشت آسمونه

اونا نمی دونن ستاره هامون

 
 
دوتاس ولی توی یه کهکشونه


 
اینو بخون تا دوباره بدونی


 دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه

 

                          

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:37 توسط میـــنـــــو |

غم داره پیرم می کنه

 

از دنیـا سیرم می کنه

 

دسـتای سرد روزگـار

 

داره اسـیرم می کـنه

 

ای آسـمـون آبـــی

 

خودت که خوب می دونی

 

بــدون اون میــمیرم

 

تیـشه نـزن به ریـشه

 

بگــو از کی می شـه

 

دستشـو من بگیــرم

 

ای آ ســمون آبـــی

 

شاهـد گریــه هــامی

 

بــهـش بگـو بدونــه

 

زیر شکــنجه ی غــم

 

دلــم دووم می یــاره

 

منتــظرش می مـــونه 

                                         

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 14:29 توسط میـــنـــــو |

گفتي كه امشب اومدم بهت بگم بايد برم ....


گفتي ميخوام بهت بگم همين روزا مسافرم .....


براي تو فقط يه حرف ساده بود كاشكي ميديدي قلب من به زير پات افتاده بود


شايد گناه تو نبود شايد كه تقصير منه شايد كه اين عاقبت دوباره عاشق شدنه

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:19 توسط میـــنـــــو |

 

خداوندا.... اگرروزی بشرگردی زحال ما خبر گردی پشیمان می شوی

 

از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا .......

 

 زمین و آسمان را کفر نمی گویم خداوندا... نمی دانی که انسان بودن

 

  وماندن دراین دنیا چه دشوار است چه زجری می کشدآن کس که

 

 انسان است و از احساس سرشار است

 

این بار می خواهم از تو بگویم

از تو که در کرانه ی عالم،یگانه ای.

از تو که به من عشق بخشیدی و آموختی دوست داشتن را.

پروردگار من!

آنگاه که نام تو را بر زبان می آورم ،لحظه های غبار زندگیم آکنده می شود از شمیم خوش بودنت!

قلب بی تابم رنگ تو را می گیرد و وجودم سرشار از وجود توست.

بی نیاز ترین!

آن هنگام که دست خواهشم را ملتمسانه به سویت دراز می کنم،خوب می دانم معبود من

سخاوتمند تر از آن است که لطافت دست یاریگرش را از من دریغ کند.

مهربانا!

آن زمان که می ستایمت و با تو سخن می گویم،حس غروری متواضعانه مرا به تو پیوند می زند....

پیوندی ناگسستنی تر از پیوند ماه و مهر.

زیباترین وجود!

من از تو زنده ام و لطف توست.... هر نفسی که از سینه ام بیرون می آيد.

به جانی که از تودارم سوگند که از آغاز زندگیم دوستت داشته ام و نام بلندت را تا همیشه

 در گنجینه ی قلبم حفظ خواهم کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:3 توسط میـــنـــــو |

 

- آموختم که : زندگي سخت دشوار است / اما من از او سخت ترم !

 - آموختم که : فرصتها هيچگاه از بين نميروند / بلکه شخص ديگري فرصت از دست رفته

  را تصاحب ميکند !

 - آموختم که : چشم پوشي از حقايق / واقعيت آنها را تغير نميدهد !

 - آموختم که : تنها کسي که مرا در زندگي شاد ميکند / کسي است که بمن ميگويد :

                                       تو مرا شاد کردي !

 -آموختم که : مهربان بودن بسيار مهم تر از جنگجو بودن است !

  -آموختم که : خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد ! پس من نميتوانم همه چيز را دريک

       روزبدست آورم !

     - وبالاخره آموختم که : 

         سکوت قدرت بی انتهاست ، عشق نا پیدا ، هستی نا آشنا و دیدن بی انتهاست !

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:55 توسط میـــنـــــو |

ابر گفت: چه قلب سنگی                                        
                         ماه گفت: چه قلب خاموشي
گل گفت چه قلب بي احساسی                                  
                                    
موج گفت: چه قلب سياهي و خواست آنرا خراب کند

امـــــــــــــــــــــــــــــا
                                     اما نتوانست !                                        
                                                    آنگاه بود که
 تو گفتي:
                 چه عشق استواري !   

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:28 توسط میـــنـــــو |

 

بوسه

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب

بوسه یعنی خلسه در اعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

بوسه یعنی آتش و گرمای تب

بوسه یعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب ٬ لذت از دیووانگی

بوسه یعنی حس طعم خوب عشق

طعم شیرین به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن

لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه سر فصل کتاب عاشقی

بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان

بوسه یعنی عشق من ٬ با من بمان

شرم در دلدادگی بی معنی است

بوسه بر می دارد این شرم از میان

طعم شیرین عسل از بوسه است

پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

بهترین هدیه پس از یک انتظار

بشنوید از من فقط یک بوسه است

بوسه را تکرار می باید نمود

بوسه یعنی عشق و آواز و سرود

بوسه یعنی وصل جانها از دو لب

بوسه یعنی پر زدن ٬ یعنی صعود

               ***** توبه*****

به تو گفتم که اگر بوسه دهی توبه کنم

 

که دگر باره از این گونه خطا ها نکنم

 

بوسه دادی چو بر خاست لبانم ز لبانت

 

توبــه کردم که دگر تــوبه بیجا نکنـــم

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:55 توسط میـــنـــــو |

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 15:59 توسط میـــنـــــو |

 

 

جلسه ی محاکمه عشق بود و قاضی عقل بود و عشق محکوم به تبعید

 

 به دور ترین نقطه مغز شده بود یعنی فراموشی قلب تقاضای عفو قلب

 

 را داشت ولی همه عضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرف

 

داری از عشق ...

 

آهای چشم : مگه تو نبودی که هرروز آرزوی دیدن او را داشتی ؟؟؟؟

 

ای گوش مگر تو نبودی که آرزوی شنیدن صدایش را داشتی؟؟؟

 

و شما پا ها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا این چنین با او

 

 مخالفیدهمه اعضا روی برگردانند و جلسه را ترک کردندتنهاعقل و

 

قلب در جلسه ماندند عقل گفت : دیدی همه از عشق بیزارند ولی من

 

 متحیرم که با وجودی که از عشق بیشترازهمه تو را آزرده چراهنوز

 

 از او حمایت می کنی قلب نالید که بدون وجود عشق دیگر نخواهم

 

 بود و تنها تکــه گوشتی هســـتم که هر ثانیه قبل را تــکرار می کند

 

و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم پس من از او حمایت می کنم

 

حتی اگر نابود شومو

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 15:58 توسط میـــنـــــو |

  

 زندگی عشق است       افسانه نیست     

 آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست 

عشق ان نیست که هر لحظه کنارش باشی  

عشق آن است که هر لحظه به یادش باشی

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:35 توسط میـــنـــــو |

                                  به او بگویید دوستش دارم

به او که گل همیشه بهار من است

او که قشنگترین بهانه برای بودن من است

به او که جاودانه من است

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 15:50 توسط میـــنـــــو |

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 15:29 توسط میـــنـــــو |

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:46 توسط میـــنـــــو |

عزیزم

نازنینم

عشقم را نه از روی جملاتم بلکه از روی چشم هایم بخوان

کلمات ، عشق با شکوه مرا حقیروکوچک می کنند...

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو

جوابش را در قلبم خواهی یافت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:25 توسط میـــنـــــو |

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:15 توسط میـــنـــــو |

 

وقتی همش دروغ می گی،من چی رو باور بکنم

 

بذار برم به حال خود ،یه فکر بهتر بکنم

 

با دفتر خاطره هام ،میشه هزار تا قصه ساخت

 

 باید یه فکری واسه‌ي، صفحه آخر بكنم

 

سه چار تا جمله‌ي قشنگ، كاشكی منم بلد بودم

 

چي كار كنم نمي تونم، دروغي از بر بكنم

 

خستگي‌هاي جسمم رو، مي تونه خواب در بكنه

 

خستگي‌هاي روحم رو، با چه كسي در بكنم؟

 

من واسه ديدن تو، اين همه راه رو اومدم

 

كاري نكن برم ديگه، با همه چي قهر بكنم

 

اون روزا نوبت تو بود، اين روزا نوبت منه

 

كه بي وفا بشم ديگه، اينو به اون در بكنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:52 توسط میـــنـــــو |

 

ای همه غمگین  گر تنها شدی من با توام

 

خسته دل از هر که و هر جا شدی من با توام

 

از غمـــت گریــان منم مانند شمع

 

اشک ریزان در دل شب ها شدی من با توام

 

در شب سرد زمستان روح من در کوره هاست

 

چون اسیر اشک در سرما شدی من با توام

 

تو را چون خواب رویا دوست دارم

 

چو عطر پاک گل ها دوست دارم

 

منم ماهی افتاده در خاک

 

تو را تنهای تنها دوست دارم

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:10 توسط میـــنـــــو |

 

 

یک روز تو از درد جدایم کردی

 

احساس غریبی دل من را پر کرد

 

با یک سخن از قصه رهایم کردی

 

گفتی که سراغی نگرفتی از من

 

گفتم چه عجب فکر مرا هم کردی

 

سخت است عجیب است که باور کنم

 

یک بار غریبانه صدایم کردی

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:2 توسط میـــنـــــو |

سلام . من مینو هستم متولد 1363 دانشجوی رشته ی مامایی ولی علاقه ی زیادی به کامپیوتر دارم امیدوارم که از مطالب خوشتون بیاد و حتما نظر بدید چون برای بهتر شدنش به نظرای خوب شما احتیاج دارم

Home
Email
Night Skin